1994


نگاهی به انگشت های کوتاه و گوشتالو ی خودش انداخت و گفت : این دستها جون می دن برای پیانو زدن. بعد کف دستش رو به طرف من گرفت “قبول نداری؟”

*

اون روزها از همه ی بچه ها خواسته بودن که موهای سرشون رو کوتاه کنن و کسی هم کلاه کپی نگذاره. یکی دوتا از بچه ها به بهونه ی بیماریهای مختلف از زیر بار اصلاح در رفتن.

به من هم گفتن نمی خواد موهات رو بزنی. یادمه مدیرمون موهای من رو نوازش می کرد و می گفت : حیف نیست؟ موهای طلایی این روزها کم پیدا میشه. بگذار حسابی بلند بشن… و باز روز سرم دست می کشید

یه روز همون مدیرمون سر صف به یکی از بچه ها توپبد که : تو چرا کلاهت رو بر نمیداری؟ دفعه ی آخریه که می گذارم با این کلاه بیای مدرسه.

از جایی که من وایساده بودم نمی شد فهمید که اون آدم بدشانس کیه که آقای مدیر داره باهاش اینجوری برخورد می کنه. ولی دستهای چاقی که آروم آروم بالا می رفت  رو شناختم: آقا اجازه؟ ما تومور مغزی داریم.

کل مدرسه از خنده ترکید. داشت دروغ می گفت, مثل همیشه. خالی بند ترین تخم سگی بود که ممکن بود یک روز ببینین. از خودش یک میلیون تا مریضی عجیب و غریب در آورده بود. و حالا هم که این تومور مغزی. همش مزخرف.

12 اکتبر 1972 بود. همون روزی که  فرداش  بابام جلوی چشم من زد توی گوش مدیر مدرسه و بعد برای همیشه از اونجا رفتم

*

روزی که مرد, من گریه نکردم. فکر می کردم این هم  یکی از اون  دروغ های همیشگی شه. “هی بچه ها؛ می دونستین من مردم؟”

ولی وقتی که باورم شد باز هم گریه ام نگرفت. فقط کلاه کپی پسرم رو از روی سرش برداشتم و محکم زدم پس گردنش : “دیگه حق نداری با این ریخت مسخره بگردی.”

پسرم اول فقط بغض کرد. ولی بعد خشم خودش رو با داغون کردن پاکت سیگارهای من نشون داد. بعد هم تنها چتری که تو خونه داشتیم از بین برد. جوریکه وقتی بالای سر قبر با کت شلوار و کراوات سیاه وایساده بودم یکی از معدود آدمهایی بودم زیر بارون داشت دوش می گرفت. وضعیتی که واقعا برام قابل تحمل نبود.

کاریش نمی شد کرد. چتر نداشتم, بارون وحشتناک می بارید و مراسم داشت خیلی طول می کشید.

بین افرادی که تو صف نزدیکان درجه اول ایستاده بودند مرد جا افتاده یی بود که نگاه بی حالتی داشت. رفتم پیشش و بهش گفتم : می تونم چترتون رو قرض بگیرم؟ فامیل های درجه ی یک بد نیست کمی خیس بشن…

بدون هیچ کلامی قبول کرد. به تابوت نگاه کردم و کمی دورتر ایستادم. درست همون جایی که سال بعد مادرم رو دفن کردیم

*

بعدها زن و پسرش رو توی خیابون دیدم. سیگارم رو انداختم. خیلی وقته جلوی پسر بچه ها سیگار نمی کشم. پسرک عین مردها با من دست داد. کف دستش رو گرفتم و مثل فالگیرها رو به خودم بالا آوردم: تو هم یه روز یه پیانیست بزرگ میشی… درست مثل پدرت

اگه حوصله داشتم شاید می تونستم تعجب رو توی نگاه زن و غرور رو توی چشمهای پسرک بخونم. اما حوصله نداشتم.  سال 1994 بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.