Life’s not Fair

سپتامبر 13, 2009 با صبا

فکر کن نشستی پای اینترنت و داری یه سری عکس ار توی کامپیوترت انتخاب می کنی تا واسه یکی از دوستهات ای میل کنی.

توی همین گیر ودار متوجه می شی که نیاز به دستشویی داری.

پیش خودت فکر می کنی

Khob. Begzar inha ro Browse konam konam, bad mizanam Attach va miram w.c ta vaghti ke karam tamoom mishe, in axa ham upload mishan

اما کور خوندی. زندگی به اون سادگی ها هم که فکر می کنی نیست.

همین که این فکر از مخیله ات بگذره, چنان دلپیچه ای می گیری که مجبور می شی از همه چیز دست بکشی و خودت رو برسونی به اون مکان دلخواه

Life’s not fair my friend, get used to it

نرگس

سپتامبر 1, 2009 با صبا

نمی دونم همه ی آدم های خود شیفته اینطوری هستن یا نه. آخه جز خودم خودشیفته ی دیگه ای نمی شناسم! یا اگه می شناسم باهاش اونقدر آشنا نیستم که از خصوصیات اخلاقیش مطلع باشم.

لا اقل می تونم بگم من این جوری هستم که با وجود علاقه ای که به خودم دارم، هر کدوم از ویژگی های خودم رو اگه تو کس دیگه ای ببینم، ازش متنفر می شم.

خیلی عجیبه.

در عین اینکه عاشق خودم هستم؛ از خودم بدم میاد. و بیشتر از همه، از این بدم میاد که یه آدمی که شبیه خودمه رو ببینم.( البته مثل خیلی از آدمها از شنیدن صدای ظبط شده ی خودم هم متنفرم)

من خود خواهم, از آدمهای خودخواه بدم نمیاد؛ از کسایی که شبیه من خودخواه باشن بدم میاد! و یه عالمه مثال دیگه

به نظرم عجیب اومد. بالاخره خودشیفته هستم یا خودگریز؟

صحبت از چیزهای عجیب شد!

یه خیابونی هست به اسم بلوار خزر. (یه زمانی دانشکده ی ما هم اونجا بود)! از اول این خیابون تا جایی که تموم می شه 5 تا شیرینی فروشی بزرگ و 3-2 تا شیرینی فروشی کوچیک وجود داره.

یا مردم اینجا خیلی شیرینی دوست دارن و آب و هوای این بلوار یه جوریه که بدن نیاز به قند پیدا می کنه؛ یا اینکه نمی دونم چه جوری می شه توجیهش کرد

The night before My first day

آگوست 23, 2009 با صبا

خوب. راستش رو بخواین اولین روز من از شب قبلش شروع شد. وقتی که متوجه دوتا نکته ی کلیدی شدم.

نکته ی اول این بود که فهمیدم برای روز اول بیمارستان هیچ وسیله ی نوشت افزاری ندارم. نه خودکار, نه مداد, نه مداد نوکی و نه حتی یه تیکه ذغال.

درسته که نداشتن این جور چیزها رو همیشه خیلی باحال  می دونستم و با افتخار می گفتم: «من دانشجوام، دانشجو و خودکار؟ بی خیال» ؛ ولی اون شب فهمیدم که زیاد هم  باحال نیستم.

بعضی وقتها دلم می خواد که یه روزی از تقویم برام با ارزش باشه. حتی اگه بعدا یادم نیاد که اون روز چی بوده! یعنی درسته که الآن یادم نمیاد اولین دختری که بوسیدم کی بود یا اولین سیگار زندگی ام رو کجا کشیدم؛ اما مطمئن هستم که همون موقع برام خیلی مهم بوده.

و حالا که می خواستم این اولین روز رو خوب شروع کنم, یه جمله مثل تابلو نئون جلوم برق می زد… “من دانشجوام؛ دانشجو و خودکار؟ بی خیال”

*

نکته ی دوم این بود که :

همونطور که می دونین بدن خیلی ها به کافئین حساسه. یه فنجون قهوه بهشون بدین، تا چهارشنبه سوری بالانس می زنن. یه عده ی زیاد دیگه هم هستن که یه پاتیل “اسپرسو” می خورن و می گن: «شب به خیر؛ سویت دیریمز»! اینقدر می خوابن تا عتیقه بشن

همیشه فکر می کردم که من جزء گروه دوم هستم. شبهای امتحان سطل سطل قهوه به ناف خودم می بستم و باز هم پلکهام عین دو تا آهنربای قراضه می چسبیدن به هم.

از طرف دیگه قهوه ی ترک از نظر میزان کافئین بین بقیه ی قهوه ها, حکم جمعه رو داره، وسط سه ماه تابستون.

اونوقت یه لیوان قهوه ترکی که ساعت شیش عصر خوردم تا صرفا قهوه جوش جدیدم رو امتحان کنم یه جوری بیدارم نگه داشته بود که با خودم می گفتم : «آیا دوباره روزی می رسه که بتونم بخوابم یا اینکه قراره با پلکهای باز من رو تو قبر بخوابونن»! یعنی می خوام بگم در این حد…!

*

به هر حال. قول دادم که اینجا با خودم صادق باشم. باشه

شب قبل از اولین روز رسمی من تو بیمارستان, استرس نداشتم. هیجان هم نداشتم! حس نمی کردم قراره اتفاق خاصی بیافته و کمابیش مطمئن بودم یه چیزی می شخ مثل بقیه ی روزها.

فوق العاده فوق العاده… عادی

تو خونه ام تنها نشسته بودم. به این فکر می کردم که باید به زودی خونه رو تخلیه کنم و دنبال یه جای جدید بگردم. ناخن های دستم رو هم نگاه می کردم که یک کم بلند شده بود و امیدوار بودم که وبلاگم چیز خوبی از آب در بیاد. مثل اون وبلاگ قدیمی 360

پیوست : یادم بیاندازین یه خاطره در مورد ناخنهای دستم که یکبار بلند شده بود براتون بگم

Comming Soon

ژوئن 12, 2009 با صبا

cms

اولا اینکه رای دادم!
انگشتم هم جوهریه, احساس افتخار می کنم به خودم, انگار الان یونان دوهزار سال پیشه و من تو میدون اصلی شهر دستم رو بالا بردم و گفتم : “نه! ما جنگ نمی خوایم”
*

این رو هم بگم که یه امکان بازی جدید به اسم “کوبا” توی مافیای فیس بوک راه افتاده
بد نیست.
مخصوصا اینکه حالت قبلیش داشت واقعا تکراری و رو مغز می شد. درسته که تو این حالت جدید باید از اول بازی کنیم و مثل روزهای اول پول در بیاریم, اما هم نوستول زده می شه و هم اینکه قراره اسلحه و تجارتهای زیادی بهش اضافه بشه… مثل قاچاق تنباکو و از این جور چیزها
*
نکته ی بعدی اینکه این واکنش منفی که تو فصل امتحانات به وجود میاد از کجا سر چشمه می گیره؟ کسی نمی دونه؟
همون واکنشی که باعث می شه وقتی امتحان داری و باید درس بخونی : سه ساعت میری حموم, شرت و جورابت رو با دست می شوری, روزی سه بار مسواک می زنی, مجله های زرد و سفید و قرمز و ورزشی و سینمایی و هرجور روزنامه ای رو می خونی, کفشات رو واکس می زنی, اتاق رو گردگیری می کنی و خلاصه هر عمل شنیع و غیر اخلاقی که از دستت بر میاد انجام می دی که درس نخونی!!!
لامسب از اول دبستان آدم اینجوری می مونه تا کنکور و دانشگاه.
بهتر نیست اندیشمندان و دانش دوستان یه فکری واسش بکنن؟
*
خیلی دلم می خواست تو این دورانی که تب انتخابات داغ بود یه عالمه متن در موردش بنویسم. اما حس کردم اگه بخوام علیه اش چیزی بنویسم, یه جوری سوءاستفاده از جو می شه.
اگه هم بخوام در تائیدش حرف بزنم, خودم هم یکی از آدمهایی شدم که سوار موج انتخابات شدم و بی کاری و بی برنامه گی زندگیم رو اینجوری سر و سامون دادم, دوست ندارم کسی ( یا حداقل خودم) فکر کنم که یکی از اون آدمهام…
صبر کنین انتخابات تموم بشه و نتایج معلوم بشه, دو تا پست خوب می نویسم, یکی مربوط به روزهای قبل از رای گیری و یکی هم راجع به روزهایی که رئیس جمهور مشخص شده.
خواستم در جریان باشین
*
وقتی ملت سرچ می کنن ” تو حموم لخت نشسته بودم” و به بلاگ من می رسن, نمی دونین چه حال عجیبی بهم دست میده!
انگار یه ساعت کویتی پور گوش کرده باشم و نوبتم باشه بپرم روی یه میدون مین!!!

صبا

سن ایچ پرتغالی. 100% طبیعی به همراه پالپ

ژوئن 11, 2009 با صبا

خوب
یه چیزی رو حس می کنم که باید بگم
اون هم اینه که قرار نیست “یادداشتهای دور از خانه” هر روز به روز بشه. یا اینکه هر هفته یا حتی هر ماه.
هیچ قولیَ در هیچ زمینه ای نمی دم.
راستش رو بخواین زیاد دنبال این نیستم که یه بلاگ باحال و پر از بازدید کننده و آمار بالای یه میلیون در روز داشته باشم.
نمی دونم اگه بخوام صاحب همچین بلاگی باشم اصلا می تونم یا  اینکه عمرا از عهده اش بر نمیام.

به هر حال. فعلا هدف خاص و مشخصی ندارم که قراره چه بلایی سر اینجا بیارم
اما کلا سعی می کنم جای خوبی باشه
بیشتر هم برای آدمهایی که خودم رو می شناسن و می دونن که چی می گم!!!
(مثل تو)
*
خلاصه بگم. اگه دیدین از بلاگهای قبلیم یه چیزی رو اینجا نوشتم
یا اگه دیدین متن یه آهنگ بند تنبونی رو گذاشتم
یا اگه با کلی هیجان در مورد یه گیم صحبت کردم که اسمش رو هم حتی نشنیده بودین؛ تعجب نکنین!
پیش میاد

اینجا بلاگ خودمه. احتمالا آخرین بلاگ منه و دوست دارم توش خودم باشم
با همه ی شادی ها و غصه های احمقانه ی خودم!
از خودم که پنهون نیست, خیلی وقتها از شما هم پنهون نبوده… پس چیزی واسه پنهون کردن نیست

صد در صد خالص
صبا

Zamin Safe

ژوئن 1, 2009 با صبا

لبات تپل و داغن /امشب برام فوق العاده ان

به من این قول رو دادن/که بعد از اون ها بیاد ش.. و دامن

عزیزم این شب آخره/لب آخره می خوام از اون تن لاغرت

ادا و کاراکترت که من بی تو/ مثل یه گلوله ام بی کلت

پاشو لیوانت رو بگیر دستت و بگو چین چین/ دوتایی با هم یک کم گیج شیم

بیافتیم بغل هم/ مثل اون شب دفعه اول هم/ انگشتهام بدن هر ورت لم

گرم صاف بدنت نرم, این شبها نریخته مثل شن و ماسه/ کاش این ساعتها یکهو وایسه

دوست دارم دوست داری دوست داری من رو/ می خوام نگه داریم با لوس بازی هم رو (با لوس بازی هم رو)

باید بالش واشه/ فقط هرجا هستی این رو یاد باشه

زمین صافه عزیزم/ گرد و کوچیک مثل نافت عزیزم

پس نگو دیگه خداحافظ عزیزم/ سیجل,تو, واسه همیشه ست

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

می دونم باید برم/ می رسیم آخر به هم من و تو

عزیزم بگذار برم/ می رسیم یه جا به هم می خوابیم کنار هم من و تو

عزیزم بگذار برم/ می رسیم یه جا به هم می خوابیم کنار هم من و تو

هرجا برم با هرکی برم توی فکرم مال توام

می دونم زمین صافه(زمین صافه عزیزم)

می دونم زمین صافه (صاف تر از من با تو)

می دونم زمین صافه(زمین صافه عزیزم)

می دونم زمین صافه (صاف تر از من با تو)

همین جا بیا گم بشیم کنارم تا صبح بشین

از اینجا با من با هم با موج بریم

همین جا بیا گم بشیم کنارم تا صبح بشین

از اینجا با من با هم با موج بریم

دادم بهت من جای سرمای قلبم رو/ دستات ندارن دیگه گرمای قبلا رو

ولی من آخه هرکاری کردم تو/ باور نکنی حرفهای بقیه رو

خوشحالترین دختر دنیا شی/ بیای توی دنیام گم بشی

هرجا باشم توام باشی/ انقدر همه چیت خوبه جوری که انگاری اصلا مونتاژی

چون تا این لحظه ندیدم هیچکی مثل تو/ مزه نمی ده بهم هیچی مثل تو

بیا برم دم ساحل توی غروب راه/ بعدشم باید ببرمت فرودگاه

برنامه ی خداحافظی با دوتا بوسه/ میری و تو فکرم فقط این 9 تا روزه

ولی حیف پا نمی شم دیگه صبح با بوست/ الان دوری ازم و بینمون اقیانوسه

پز بهت دادم پز به من دادی/ حالا خوشگل با هم لخت و تنهاییم

می گی مشکل با من پشت سر داری/ دنیا دنبالمون و ما دزد دریایی

ولی “دپ” نیستیم ما عین “جانی”/ چونکه هیچ جای دنیا عین ما نی

و بین ما اینها همه وکیل و دکترن/ نمی دونن چیه توی جزیره گم شدن

صبح لخت من و تو کنار ساحل/ شب شیک برای اپرای “واگنر”

بپریم بالا/ توی این سن بهترین جاها عشق کردیم ماها

ته دریا پری دریایی/ دم ابرا رفتیم هرجایی

رو قالیچمون دوست ابراییم/گرم و نرم مثل پوست ببرهاییم

چرا رفتم؟ چرا رفتم من

چرا رفتم؟ چرا رفتم من

اگه بگی نه نمی گم میمیرم

عکسهاتو می شینم یکی یکی می بینم

اگه بگی نه نمی گم میمیرم

عکسهاتو می شینم یکی یکی می بینم

تنها نباشیم با هم باشیم

برات یکی خریدم/ فکر کردی ددی تم

نه اونها شکل بقیه ان/ روزها قدیمی تر

ولی من برات یکی جدیدم/از این به بعد هم می خوام دیگه جدی نگیرم

ولی مشکل حل نمی شه یکی دو تا نیست/ وقتی خوشگل مثل تو فقط یکی دو تا نیست

##########/ حالا باید ببرم این هفته شقی رو پاریس

نگرانی می گی داستانمون لو میره یکهو/ وقتی ملو افتادیم جلو شومینه ولو

کاش وقت وایسه همیشه بغل من باشی/ قابمون کنن مثل اثر نقاشی

جریان امروز خبر فرداییم/ شب تنها با یه بست علف کمیابیم

لم دادیم تا صبح تو بغل هم باشیم/ وسط دریا دوتا صدف دریایی

موجها رد می شن از رو ماها/ خوابیدیم و نگاه ها به ابرها بالا

نه, نمیریم از رو ماها/صورت رو کج می کنی میدی ابرو بالا

کاشکی همیشه بمونی تو دنیای من/ که رو ساحلش دنبالتم می دویدیم دنبال هم

شن رو وردار و رو هوا یه مشت بریز/ ما رو ساحل بقیه پشت میز, بقیه پشت میز( با یه خودنویس)

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

می دونم زمین صافه

همین جا بیا گم بشیم کنارم تا صبح بشین

از اینجا با من با هم با موج بریم

همین جا بیا گم بشیم کنارم تا صبح بشین

از اینجا با من با هم با موج بریم

دوباره؟ بی خیال

ژوئن 1, 2009 با صبا

این دفعه ی چندمیه که بلاگ می سازم و شروع می کنم به نوشتن؟

چهارم؟ پنجم؟

بی خیال! دیگه حوصله ندارم مقدمه چینی کنم!

هرچیزی که می بینید اینجا… چشمتون روشن

صبا